سخنی با شما

زمانیکه در میان مردم نام مدیر بر فردی اطلاق می گردد ، تمام توجهات به مقام مدیریت معطوف می شود . اما هیچ کس از دغدغه ها و مشکلات یک مدیر ، شروع ، گسترش و نگهداشت یک کسب و کار ، شرکت در جلسه های متعدد و خسته کننده و ... خبر ندارد . شاید کسی باور نکند که یک مدیر هم ، خسته و ناامید می شود و گاهی در دل آرزو می کند که به جای یک کارمند ساده ی سازمان خویش قرار بگیرد . واقعیت آن است که مسئولیتهای بی امان و چالش های هر روزه  مدیر را در دفتر و پشت میز خود محبوس نموده است .

زندانی که اتفاقا گاهی بسیار زیبا هم دکور شده است . نکته جالب اینجاست که نگهبان این زندان،  خود مدیر است . زندانی ای که تمام لحظات زندگی خود را مشتاقانه در این دفتر می گذراند، به امید موفقیت بیشتر و ماندگاری کسب و کار خویش . هر اقدامی که مفید به نظر می آید را  انجام می دهد . این اقدامات می تواند استفاده از کارمندان با تجربه و یا اخراج کارمندان سر به هوا باشد، تا شرکت در کارگاهها و همایشهای مختلف و رنگارنگ به امید آنکه شاید کسب و کار رونق بیشتری پیدا کند .

یک مدیر ایرانی با دعوت نامه هایی که آنان را از روشهای گوناگون به همایش هایی با موضوعات بعضا عجیب و غریب دعوت می نماید کاملا آشنایی دارد . البته که گاهی اوقات این کارگاه ها به واسطه حضور اساتید برجسته بین المللی بسیار شیرین و الهام بخش هم خواهد بود . اساتیدی که هر یک سرگذشت پر فراز و نشیب و هیجان انگیزی داشته اند ؛ و با آب و تاب دانش خود را در اختیار مدیران قرار می دهند .چه بسیار دفترچه هایی که در این همایشها از راهکارها و سخنان این اساتید پر نمی شود ؛ چه راهکارهایی که در میان این صحبتها به ذهن مدیران خطور نمی کند  و چه تصمیماتی که یک مدیر بر اساس سخنان این اساتید در ذهن خود نمی گیرد.

 خود شما مدیر گرامی چند بار در این موقعیت قرار گرفته اید ؟ و چند بار به این موضوع فکر کرده اید که چرا تنها ، 24 ساعت بعد از گذشت این همایشها ، دفترچه های پر شده داخل میز کشو به دست فراموشی سپرده می شود و تمام آن تصمیمات راهبردی بار دیگر در میان دغدغه ها و چالش ها گم می شود ؟



یک سوال ساده ...

چرا هنوز بعضی از شعرها و دروس زمان تحصیل که بسیار دور هستند در ذهن شما ماندگارند ؟و گاهی حتی وقتی در شلوغ ترین لحظه زندگی خود قرار دارید با ساده ترین محرک ها ، به یاد آن شعر و یا درس می افتید .به دلیل آنکه قطعا مورد مذکور به شکل عملی و با یک خاطره خوب به شما یاد داده شده و بنابراین در جان شما ته نشین گردیده است . آیا فکر نمی کنید اگر دروس مدیریت نیز این گونه آموزش داده می شد ، بسیاری از زمان هایی که برای یادگیری صرف نموده اید می توانست نتیجه بسیار بسیار بهتری داشته باشد ؟ زمان ، معجون گمشده مدیران ... پس از پشت میز و از اتاق خود بیرون بیایید . نداشتن وقت ، انبوه کارها ، عدم در آمد کافی و ... نمی تواند دلیل خوبی برای آنکه شما را به میز خود زنجیر نماید ، باشد .

در این کتابچه شما با روند تولد یک ایده و تبدیل آن به یک روش موثر مدیریتی آشنا خواهید شد . شما با سفری آشنا می شوید که تمام لحظات آن می تواند یک کلاس آموزشی- عملی، همراه با لحظات مفرح  و خاص باشد .کلاسی که به هیچ یادداشتی نیاز ندارد .چراکه شما در تک تک لحظات با تمام وجود خود یاد می گیرید . دیگر از جلسات و همایشهای داخل یک اتاق یا سالن خبری نیست . شما مقاومت ، جسارت ، ریسک ، عدم ترس از تغییر ، قدرت پیش بینی ، تشخیص و کنترل بحران ، تصمیم گیری سریع و قاطع ، افزایش قدرت تمرکز ، هم افزایی ، تجارت ، درآمد ، هیجان  و دوستی را در میان یخ های سرد قطب شمال تجربه خواهید نمود !

شاید، همه ی آن چیزی که ما به آن نیاز داریم ، یک مدیریت و یک رویاست ...


در مغز مدیران موفق چه می گذرد؟‌

این قسمت را با یک سوال آغاز می نماییم ؟


دلتان می خواهد تنها یک مدیر باشید یا می خواهید یک مدیر موفق باشید!!؟

در مدیریت سنتی و قدیمی تعریفی که از یک مدیر می شد تقریبا او را شبیه فردی تک بعدی ، دیکتاتور و زیاده خواه توصیف می نمودند. اما ظهور مدیران نوگرا یی همچون بیل گیتس ، استیو جابز و ... ، و دستیابی آنان به موفقیت های بی شمار باعث کم رنگ شدن این تصور در میان مدیران گردید. در مورد این افراد، کتابها و فیلمهای زیادی ساخته شده است و تقریبا همه از جزئیات زندگی و موفقیتهای  این دو نفر هم با خبر هستند اما در اینجا لازم است از منظر دیگری زندگی آنها را مورد بررسی قرار دهیم ؟



همانطور که می دانید مغز از دو نیمکره راست و چپ تشکیل گردیده است که هر کدام عملکرد مخصوص به خود را دارد و بر اساس ساختار و کارکرد هر کدام از این دو نیمکره،  شخصیت فرد ساخته می شود . در علم روانشناسی افراد چپ مغز ،افرادی هستند که در جزئیات و علوم ریاضی بسیار قوی عمل می کنند ، توانایی فهم و درک سریع مطالب را دارند ، اهل عمل هستند و در هر موردی استدلال می کنند ، در حالیکه افراد راست مغر افرادی احساسی ، تخیلی ، اهل ریسک ، دوستدار موسیقی و هنر ، و قدر شناس می باشند .

شما مدیر گرامی با خواندن خصوصیات افراد چپ مغز یاد چه کسی می افتید . شبیه خود شما نیست!!!!؟


حال بیایید به مغز استیو جابز برگردیم. او در سخنرانی خود در سال 2005 در دانشگاه استنفورد ( دانشگاهی که زمانی آنجا را ترک گفته بود ) به شرح زندگی خود پرداخته و آنرا به سه قسمت تقسیم نمود .

1-  ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط در زندگی

استیو جابز بنا بر درخواست مادر تنی خود قرار بود در خانواده ای با تحصیلات دانشگاهی به فرزند خواندگی قبول شود تا در آینده نیز استیو حتما به دانشگاه راه یابد ؛ اما دست بر قضا ، استیو در خانواده ای بزرگ شد که والدینش حتی دیپلم هم نداشتند . او به دانشگاه رفت اما بعد از شش ماه به دلیل سردرگمی از یک سو و هزینه بالای تحصیل از سوی دیگر ، در شرایطی که هیچ برنامه ای برای ادامه زندگی خود نداشت ؛ ریسک ترک تحصیل را به جان خرید . استیو همیشه دارای یک حس کنجکاوی در خود بود که همین حس کنجکاوی او را به سمت ثبت نام در کلاسهای خطاطی کالج رید هدایت کرد . کلاسی که به ظاهر هیچ ارتباطی با آینده او نداشت ؛  ولیکن  همین آموزش ،  ده سال بعد  به طراحی اولین کامپیوتر مکینتاش منتهی گردید . اولین کامپیوتری که با فونت های هنری و زیبا ساخته شده بود . پس قبول ریسک استیو در ترک تحصیل و حس کنجکاوی او در یادگیری خطاطی تیدیل به خلاقیت و خلاقیت او تبدیل به یک کسب وکار بسیار پر رونق گردید.


2-  عشق و قبول شکست

زمانیکه او در اوج سیستم مدیریتی اپل قرار داشت و درواقع صاحب شرکت محسوب می گردید ، و همه چیز بر وفق مراد بود ، از آنجا اخراج می گردد. او شکست را می پذیرد اما ندای درونی او  نوید خوبی می دهد . ندایی که در تمام مراحل زتدگی استیو عامل اصلی موفقیتش بود . او تنها 5 سال بعد دو شرکت بزرگ و معتبر تاسیس نموده و با همسر خود نیز آشنا شده بود .

بنابراین استیو از قبول شکست نهراسید و سعی کرد تا  به احساس قلبی خود در شرایطی که منطق حکم بر تبعیت از  عقل می داد  ؛ گوش نماید.


3-  حقیقت مرگ

استو جابز به مدت 33 سال و از سن 17 سالگی ، هر روز از خود می پرسید :‌اگر امروز آخرین روز ندگی من باشد ، آیاهمان کارها را انجام خواهم داد ؟ اگر پاسخ این سوال منفی بود ، می فهمید که در زندگی نیاز به تغییر دارد .

((به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. ))

 

آیا استیو جابز راست مغز بود یا چپ مغز !!؟‌ قطعا او جزو 2.5 درصد از معدود مدیرانی بود که از هر دو نیمکره مغز خود استفاده نموده و  . به همین دلیل او مدیر موفق شد .

قبول این واقیعت بسیار مهم است که به مرور زمان که شرکت ها وسیع تر میشود و حوزه عملیاتی خود را گسترش می دهند . افراد چپ مغز ، سطوح بالای کارکنان را تصرف خواهند کرد ، در نتیجه افراد خلاق (راست مغزها) اغلب شرکت را ترک نموده  و یا به بیرون انداخته می شوند.در صورتیکه همکاری و همیاری هر دوی این دو گروه باعث پیشرفت و ماندگاری می شود .


شما دلتان می خواهد جزو 2.5 درصد از مدیران و همراه افرادی مانند بیل گیتس و استیو جابز قرار بگیرید و مدیریت را با عشق پیوند دهید و یا جزو دسته ای از مدیران که  مدیریت را سخت ترین کار دنیا می داند ؟


Top